قندعسل

 
گنجشک وخدا
نویسنده : سحر - ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٧
 

 

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: او می آید و با من راز و نیاز خواهد کرد، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را میشنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا، نشست.
فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، گنجشک غمگین و افسرده بود ولی باز هم هیچ نگفت ! اما خدا لب به سخن گشود :
"با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست" ؟ گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگیهایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان سهمگین و بی موقع چه بود؟
و سنگینی بغض راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر افکندند.
خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود، خواب بودی، باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشک، خیره در خدایی خدا، مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی.
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود ؛ ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت، گویی حسی عجیب وجودش را دگرگون می کرد.
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...


 
 
یادی از یک هنرمند
نویسنده : سحر - ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ اسفند ۱۳۸٧
 

 مهری مهرنیا آخر عمرش را در خانه سالمندان تهران به امید روزی نشست که دوباره کسی به سراغش بیاید و او را برای بازی در فیلمی یا اجرای تئاتری به صحنه فر‌ا خواند. اما این فقط مرگ بود که یادی از مهرنیا کرد و به سراغش رفت و از او خواست تا پرده آخر زندگیش را بازی کند.

یادش گرامی باد.



 
 
مانع پیشرفت شما کیست ؟
نویسنده : سحر - ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ اسفند ۱۳۸٧
 


یک روز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود: دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم.آ در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند اما پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است. 
این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را در ساعت ١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مى‌شد هیجان هم بالا مى‌رفت. همه پیش خود فکر مى‌کردند: آاین فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!آ کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد. آینه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصویر خود را مى‌دید. نوشته‌اى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود: آتنها یک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جز خود شما. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید زندگى‌تان را متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقیت‌هایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید به خودتان کمک کنید. زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدین‌تان، شریک زندگى‌تان یا محل کارتان تغییر مى‌کند، دستخوش تغییر نمى‌شود. 
زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مى‌کند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مى‌باشید. مهم‌ترین رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانید داشته باشید، رابطه با خودتان است. خودتان را امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکن‌ها و چیزهاى از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیت‌هاى زندگى خودتان را بسازید. دنیا مثل آینه است. انعکاس افکارى که فرد قویاً به آنها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند.  ایران حال)


 
 
جملات پنداموز
نویسنده : سحر - ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ اسفند ۱۳۸٧
 

قلباگر انسان از گناه کوچک پرهیز نکند، کم کم گناهان بزرگتری را مرتکب خواهد شد.

خجالتدرنبرد بین انسانهای سخت وروزهای سخت ؛ انسانهای سخت هستند که میمانند نه روزهای سخت

چشمکنمی‌توانیم کاری کنیم که مرغان غم بالای سر ما پرواز نکنند اما می‌توانیم نگذاریم که روی سر ما آشیانه بسازند.

قلبشریف ترین دلها دلی است که اندیشه ی آزار کسان درآن نباشد.

قلبروزی روزگاری اهالی یه دهکده تصمیم گرفتند تا برای نزول باران دعا کنند, در روز موعود همه مردم برای مراسم دعا در محلی جمع شدند و تنها یک پسر بچه با خودش چتر آورده بود و این یعنی ایمان.

ماچموفق کسی است که با آجرهایی که بطرفش پرتاب می شود، یک بنای محکم بسازد.

قلبپیچ جاده، آخر راه نیست مگر اینکه تو نپیچی.

ماچآن چه هستی هدیه خداوند به توست و آن چه می شوی هدیه تو به خداوند. 

 


 
 
دخمه فرهاد
نویسنده : سحر - ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ اسفند ۱۳۸٧
 

دخمه فرهاد، دو اتاق تو در تو است که در دل کوه و درون صخره ای بزرگ تراشیده شده است و با راه پله ای سنگی به کوه متصل می شود و به زبان محلی به آن خانه فرهاد (فرهاد دامو) می گویند. در ورودی آن تقریبا یک و نیم متر در دو متر و اتاق ها یکی بزرگ (تقریبا 3*4) و دیگری کوچکتر (تقریبا2*2) است؛ که با دری 1*1.5متری به هم متصلند. بر روی دیواره ها طاقچه هایی تراشیده شده است و برای روشنایی گویا از مشعل استفاده می شده است.


 
 
منارجنبان اصفهان
نویسنده : سحر - ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ اسفند ۱۳۸٧
 

منارجنبان اصفهان؛ در حقیقت بقعه ‏ای است که بر مزار شیخی زاهد و عابد به نام عمو عبدالله که در ذیحجه سال 716 هجری قمری وفات یافته، ساخته شده است. این بنا در آغاز، تنها ایوانی بوده که بعدها دو مناره معروف را به ساختمان آن افزوده ‏اند. منارجنبان بر سر راه اصفهان به نجف آباد در روستایی به نام کاردالان قرار دارد. هر یک از دو مناره این بنا 17 متر بلندی دارد و ارتفاع بنا 10 متر است.