قندعسل

 
انگشت حسرت!
نویسنده : سحر - ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٢
 

عمر ما انقدر کوتاه است که هنوز چشم باز نکردیم باید از این دنیا، رخت سفر ببندیم، با وجود این، یک سوم اوقات خود را در خواب راحت می‌گذرانیم و دو بقیه را در خواب غفلت! یعنی همیشه در خوابیم و فقط موقعی بیدار می‌شویم که باید بمیریم.

واقعا حیف که ما نیروی حیاتی خود را به حسرت و تأسّف تلف می‌کنیم و موقعی به اشتباه خود پی می‌بریم که کار از کار گذشته فرصت از دست رفته. آن وقت، انگشت حسرت به دهان می کنیم که ای افسوس بر این عمر گرانمایه که به غفلت گذشت. و با خود می گوییم ای کاش چرخ زمان به عقب بر می‌گشت و آن آهوی وحشی از دام جسته، دوباره به دام می‌افتاد و آن فرصتهای خوبِ از دست رفته به ما پس داده می‌شد.

چقدر دیر متوجه می‌شویم که زندگانی و حیات، یعنی همان دقایق و ساعاتی ما در انتظارش بوده ایم ، در پی غفلت از کنار ما عبور نموده است!



 
 
پنجمین ماهگرد یکی شدنمان مبارک....
نویسنده : سحر - ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٢
 

بهانه زندگیم

از صمیم قلب برایت آرزوی سلامتی می‌کنم و امیدوارم

قطار زندگییمان همیشه بر روی ریل‌های خوشبختی حرکت کند.

 

 

پنجمین ماهگرد یکی شدنمان مبارک

 

دلقکتشویق


 
 
امسال بی طلوع تو آقا غروب بود
نویسنده : سحر - ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ فروردین ۱۳٩٢
 

 

امسال بی طلـــــــوع تو آقا غــــــــروب بود

خورشـــــــید به نـــگاه تو دریا، غروب بود

ای انعکاس نــــــــــور خـــــــدا در ضمیر ما

بی نــــــــــــور تو حقیقت دنیا غروب بود

شام سیاه و صبـــــــــح که فرقی نمی‌کند

بی تو طلـــــــــوع صبح فقط با غروب بود

آقا نیامـــــــدی دل ما بی نـــــــــگاه تـــــو

در ظلمت همیشـــــــــگی و تا غروب بود

رفتیم هــــر طــــرف پی تـــو صاحب‌الزمان

اما جواب هـــــر دم و هـــر جا غروب بود

چشمی به هم زدیم و گذشت این دو روز سال

سهم دو چشــــــم منتظر ما غروب بود

یک سال بی ظهـــــــور شما رفت بی شما

بی یادتـــــان نتیجه غـــــــم‌ها غروب بود