قندعسل

 
اولین شب ارزو درکناربهترین وبالاترین ارزوی زندگیم...
نویسنده : سحر - ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

دعا می کنم که هیچگاه چشمهای زیبای تو را

 در انحصار قطره های اشک نبینم
 
و تو برایم دعا کن ابر چشم هایم همیشه برای تو ببارد

دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینم

 و تو برایم دعا کن که هر گز بی تو نخندم

دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار را دارد

 همیشه از حرارت عشق گرم باشد
 و تو برایم دعا کن دستهایم را هیچگاه در دستی بجز دست تو گره ندهم

من برایت دعا می کنم که گل های وجود نازنینت هیچگاه پژمرده نشوند

 برای شاپرک های باغچه ی خانه ات دعا می کنم

که بال هایشان هرگز محتاج مرهم نباشند

من برای خورشید آسمان زندگیت دعا می کنم که هیچگاه غروب نکند

 و بدان در آسمان زندگیم تو تنها خورشیدی

پس برایم دعا کن ، دعا کن که خورشید آسمان زندگیم هیچگاه غروب نکند

آمین



 
 
نیم سال باتو عزیزدلم ...
نویسنده : سحر - ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

محمدحسینم،عمرم،جونم ،نفسم،عشــــــــــــــــــــــــــــــــــقم:

به همین زودی نیم سال از عقدمون گذشت،چقــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر زود...

شش ماهی که در کنار هم عاشقانه گذروندیم ♥شش ماهی که تعداد خاطرات شیرینش

هزار برابر بیشتر از خاطرات تلخشه ♥شش ماهی که هیچ وقت تکرار نمیشه و هیچ وقت

هم از ذهنمون پاک نمیشه♥

 

 

 

 

 

 


 
 
اختراع جالب ابگرم کن توسط یک ایرانی!!!
نویسنده : سحر - ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٢
 


 
 
شاهینی که پرواز نمی کرد
نویسنده : سحر - ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

پادشاهی دو شاهین کوچک به عنوان هدیه دریافت کرد. آنها را به مربی پرندگان دربار سپرد تا برای استفاده در مراسم شکار تربیت کند. 

یک ماه بعد، مربی نزد پادشاه آمد و گفت که یکی از شاهین‌ها تربیت شده و آماده شکار است اما نمی‌داند چه اتفاقی برای آن یکی افتاده و از همان روز اول که آن را روی شاخه‌ای قرار داده تکان نخورده است. 

این موضوع کنجکاوی پادشاه را برانگیخت و دستور داد تا پزشکان و مشاوران دربار، کاری کنند که شاهین پرواز کند. اما هیچکدام نتوانستند. 

روز بعد پادشاه دستور داد تا به همه مردم اعلام کنند که هر کس بتواند شاهین را به پرواز درآورد ...

پاداش خوبی از پادشاه دریافت خواهد کرد. 

صبح روز بعد پادشاه دید که شاهین دوم نیز با چالاکی تمام در باغ در حال پرواز است. 

پادشاه دستور داد تا معجزه‌گر شاهین را نزد او بیاورند. 

درباریان کشاورزی متواضع را نزد شاه آوردند و گفتند اوست که شاهین را به پرواز درآورد. 

پادشاه پرسید: «تو شاهین را به پرواز درآوردی؟ چگونه این کار را کردی؟ شاید جادوگر هستی؟ 

کشاورز گفت: سرورم، کار ساده‌ای بود، من فقط شاخه‌ای راکه شاهین روی آن نشسته بود بریدم. شاهین فهمید که بال دارد و شروع به پرواز کرد.