قندعسل

 
خرده نگیر....
نویسنده : سحر - ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٢
 

خرده نگیر به مردی که گریه نمیکنه...
چیزایی که میخوای رو ازش نمیشنوی...
بهت نمیگه دیوونته...
فقط بدون پاش که بیفته تا تهش باهاته...
تهِ تهش...
... ...
گاهی فقط باید مرد باشی که گریه نکنی...


 


 
 
دل تنگتم نازنینم...
نویسنده : سحر - ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٢
 

دلتنگے  اتـــ هرشبـــ ...

دیرتر از منـــ ...

بـ
 خوآبـــ مے رود ...

و هر صُبح ...

پیش از خورشید ...

در منــ طلوع مے کند ...
 

 

 

 


 
 
اغوش تو...
نویسنده : سحر - ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٢
 

آغوش تو سایه گاه خستگی من است
                                               

  آغوشی که میدانم همیشه به روی من باز است

و من لحظه به لحظه ی زندگیم را به امید آرمیدن در آغوش تو سپری میکنم
                                                       

  دستهای من غرق التماسند برای در آغوش گرفتن تو ...

منی که خسته از دست خنجر روزگارم                                                    

 برای رسیدن به آرامش در کنار تو لحظه شماری میکنم....

 


 
 
...
نویسنده : سحر - ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٢
 
صــدایت میکنم "مـــــــــــرد مـن"

"جــــــانی" که میگویی...

جانم را میـــــــــــگیرد....

نـــــــــــــــــــــزن این حـــــرف ها را...

دل من جنبــــــه ندارد...

موقعی که نیستی... دمار از روزگارم در می آورد....

 


 
 
پیله و پروانه
نویسنده : سحر - ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٢
 

روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد، شخصی نشست و ساعت‌ها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله را تماشا کرد. ناگهان تقلای پروانه متوقف شد و به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی‌تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص خواست به پروانه کمک کند و با یک قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد.

 

پروانه به راحتی از پیله خارج شد؛ اما جثه‌اش ضعیف و بال‌هایش چروکیده بودند. آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد. او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و پرواز کند؛ اما نه تنها چنین نشد و برعکس، پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد و هرگز نتوانست پرواز کند.

آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد.

گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم. اگر خداوند مقرر می‌کرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج می‌شدیم؛ به اندازه کافی قوی نمی‌شدیم و هرگز نمی‌توانستیم پرواز کنیم.


 
 
اشک مادر!
نویسنده : سحر - ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٢
 

پسرکی از مادرش پرسید: مادر چرا گریه می‌کنی؟
مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت: نمی‌دانم عزیزم، نمی‌دانم!
پسرک نزد پدرش رفت و گفت: چرا مامان همیشه گریه می‌کند؟ او چه می‌خواهد؟
پدرش تنها پاسخی که به ذهنش رسید این بود: همه‌ی زن‌ها گریه می‌کنند بی هیچ دلیلی!

پسرک از اینکه زن‌ها خیلی راحت به گریه می‌افتند، متعجب بود.
یک بار در خواب دید که دارد با خدا صحبت می‌کند؛ از خدا پرسید: خدایا چرا زن‌ها این همه گریه می‌کنند؟
خدا جواب داد: من زن را به شکل ویژه‌ای آفریده‌ام؛ به شانه‌های او قدرتی دادم تا بتواند سنگینی زمین را تحمل کند.
به بدنش قدرتی داده‌ام تا بتواند درد زایمان را تحمل کند، به دستانش قدرتی داده‌ام که حتی اگر تمام کسانش دست از کار بکشند، او به کار ادامه دهد.
به او احساسی داده‌ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد؛ حتی اگر او را هزاران بار اذیت کنند.
به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست بدارد و از خطا های او بگذرد و همواره در کنار او باشد و به او اشکی داده‌ام تا هر هنگام که خواست فرو بریزد.
این اشک را منحصراً برای او خلق کرده‌ام تا هرگاه نیاز داشت بتواند از آن استفاده کند.


 
 
قهوه‌ی مبادا!
نویسنده : سحر - ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٢
 

با یکی از دوستانم وارد قهوه‌خانه‌‌ای کوچک شدیم و سفارش‌ دادیم به سمت میزمان می‌رفتیم که دو نفر دیگر وارد قهوه‌خانه شدند و سفارش دادند: پنج‌تا قهوه لطفاً، دوتا برای ما و سه تا هم قهوه مبادا!سفارش‌شان را حساب کردند، دوتا قهوه‌شان را برداشتند و رفتند. از دوستم پرسیدم: «ماجرای این قهوه‌های مبادا چی بود؟» دوستم گفت: «اگه کمی صبر کنی بزودی تا چند لحظه دیگه حقیقت رو می‌فهمی.»

 

آدم‌های دیگری وارد کافه شدند. دو تا دختر آمدند، نفری یک قهوه سفارش دادند، پرداخت کردند و رفتند. سفارش بعدی هفت‌تا قهوه بود از طرف سه تا وکیل، سه تا قهوه برای خودشان و چهارتا قهوه مبادا! همان‌طور که به ماجرای قهوه‌های مبادا فکر می‌کردم و از هوای آفتابی و منظره‌ی زیبای میدان روبروی کافه لذت می‌بردم، مردی با لباس‌های مندرس وارد کافه شد که بیشتر به گداها شباهت داشت. با مهربانی از قهوه‌چی پرسید: قهوه‌ی مبادا دارید؟

خیلی ساده‌ است! مردم به جای کسانی که نمی‌توانند پول قهوه و نوشیدنی گرم بدهند، به حساب خودشان قهوه مبادا می‌خرند. سنت قهوه‌ی مبادا از شهرناپل ایتالیا شروع شد و کم‌کم به همه‌جای جهان سرایت کرد. در بعضی مکان‌ها شما نه تنها می‌توانید نوشیدنی گرم به جای کسی بخرید، بلکه می‌توانید پرداخت پول یک ساندویچ یا یک وعده غذای کامل را نیز تقبل کنید.

چه زیباست ما هم کمی بیشتر به این “مبادا”ها در زندگی فکر کنیم لبخند “مبادا”، سخاوت “مبادا”، مهربانی “مبادا”، محبت “مبادا”
چه بسا کسانی در اطراف ما باشند که با این”مبادا”ها جان دوباره ای بگیرند، یادمان باشد که: امروز همان روز “مبادا” است، همان فردایی که دیروز نگرانش بودیم.


 
 
نمیدانستم...
نویسنده : سحر - ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٢
 

نمیدانستم دلتنگی دل نازکم میکند . . .آنقدر که به هر بهانه ی کوچکی چانه ام بلرزد و چشمهایم پر . . .


نمیدانستم نبودنت کودکم میکند . . آنقدر که ساعتها گوشه  ای بشینم و با همه قهر که چرا نیستی . . .چرا . . .


 
 
دهمین ماهگردمون مبارک....
نویسنده : سحر - ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٢
 

خوب است و قشنگ این که دلگیر شویم / در دام دل شکسته زنجیر شویم

ای عشق همیشه از خدا میخواهم / کنار من باشی و پا به پای هم پیر شویم

همسر عزیزم سالروز عهد و پیمان جاویدانمان مبارک . . .

 

      

 

ای کاش گذر زمان در دستم بود تا لحظه های با تو بودن را آنقدر طولانی میکردم
که برای بی تو بودنم وقتی نمیماند...


 
 
روزجمعه واتفاقهای بی نظیرش ....
نویسنده : سحر - ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ شهریور ۱۳٩٢
 

روزجمعه ی ماهم باکلی اتفاقهای قشنگ والبته جالب به پایان رسید...

برای اولین بارمن وجیگر تصمیم گرفتیم زودازخواب بیدارشیمخجالت

بنابراین بعدازخوندن نمازصبح رفتیم حرم تووراه باخودمون میگفتیم الان حرم خییلی خلوته 

وقتی رفتیم دیدیم که خدای من چه جمعیتی...خنثی

باوجوداینکه خیییلی شلوغ بوداماواقعاخوش گذشت خیییییلی باصفابود....

بعدازخوندن زیارت امین الله و... تصمیم گرفتیم راه بیفتیم که دعای ندبه شروع شدودلمون نیومدبیایم خلاصه اینجوری شدکه اولین دعای ندبمونم درحرم امام رضاکلیدخورد.بینهایت عالی بودمن واقعاصبح جمعموبایک انرژی زیاداغازکردم.

درراه مادرشوهرعزیزم تماس گرفتندوماروبه صرف خوردن کله پاچه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!اوهدعوت کردند.!!!!!!!!!!!!!

منم که ازکله پاچه متنفرقهربه هرمکافاتی  بودسرسفره نشستم اولش که یک کله ی مبارک مشاهده کردم عینکخیرندیده چه کله ای هم داشتآخمن که داشتم دیوونه میشدم جیگرهم که دلش واسه کله غش وضعف میرفت .!!!!!!(اولین موردی که باهم تفاهم نداریم)خلاصه همه  شروع به خوردن کله پاچه کردن ومن...قیافم دیدنی بود.محمدحسین یک لقمه که تووش زبونه اون خیره ندیده بودبهم داداصراراصراراصرارکردکه بخور.یک ربع گوشه ظرفم بودونمیخوردم بالاخره به خودم گفتم حالایک بارامتحان کنم شایدخوشم اومدخلاصه لقمه روگذاشتم توودهنم  بونمیداداصلا.وبه خاطرهمین که بونمیدادسعی کردم tryکنم .دیدم خوشمزه اس بعدنیست.جیگروقتی دیدمن خوردم لقمه ی بعدی که پاچه بودروبهم داد!!!!!!!!!!اونم خوب بود.اوهلقمه ی سوم هم لقمه مغزبودکه خواهرشوهرکوچیکم میگف نخوراین دیگه خیییلی بدمزه اس.ولی من خوردمش.خلاصه اینجوری شدکه جیگرماروکله پاچه خورکرد.وقتی تموم شدبه مادرشوهرجونم گفتم خب مامان جون کی کله پاچه بعدی روبیایم بخوریم!!!دستشون دردنکنه تجربه ی جالبی بود.