قندعسل

 
یک هفته ی سخت گذشت....
نویسنده : سحر - ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٢
 
لحظه هایی هست که وقتی سخت دلگیری 
دردت را در سینه ات فرو می ریزی تا آشکار نگردد
لحظه هایی هست که وقتی اشک در
 چشمانت حلقه زده، بغض می کنی 
اما پشت لبخندی ساده پنهان خواهی کرد
لحظه هایی هست که وقتی دلت خیلی 
گرفته و می خواهی درد دلت را فریاد بزنی 
از سنگینی بغضت نمی توانی
لحظه هایی هست که سخت، خسته می شوی 
از دست کسانی که حرف هایت را نمی فهمند
 و باز چیزی نمی گویی
لحظه هایی هست که وقتی از تنهایی 
زمین گیر می شوی، سرت را به دیوار تنهاییت
 می گذاری و باز هیچ نمی گویی
لحظه هایی هست که دلت می خواهد
 فریاد زنی و خالی شوی از هر چه درد، ولی باز نمی توانی...
و
لحظه ایی که سخت تر از تمام لحظه هاست. 
لحظه ای که عادت می کنی به 
 
هر چه درد و چه سخت لحظه ایست..
خدایا....
 
 
 
 
 
 

 
 
دامن خانم ها در 200 سال پیش
نویسنده : سحر - ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٢
 

درست کردن لباس های رسمی در حدود 200 سال پیش یکی از دشوارترین شغل های آن زمان بوده است و تعداد معدودی بوده اند که می توانستند این لباس ها را طراحی و آماده کنند.

مشکل ترین قسمت در تولید این لباس ها دامن آن بود. در گزارش تصویری زیر بخشی از قسمت های تولید یک لباس رسمی را ملاحظه می کنید که مربوط به سال 1840 میلادی می باشد.

دامن خانم ها در 200 سال پیش
دامن خانم ها در 200 سال پیش

دامن خانم ها در 200 سال پیش
دامن خانم ها در 200 سال پیش

دامن خانم ها در 200 سال پیش
دامن خانم ها در 200 سال پیش

دامن خانم ها در 200 سال پیش
دامن خانم ها در 200 سال پیش


 
 
اغوش...
نویسنده : سحر - ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٢
 

تمـام ِ این چـند سـال و اَنــدی عــمرم بـه کــنار …

مـن فـــقط 

بـه انـــدازه ی همــان صَــدُم هـای ِ ثـانیه ای که

در هــوای ِ عطـرِ ِ آغــوشت نفـس کـشیـدم 

زنـــدگـی کــــردم !!



 
 
یازدهمین ماهگردازدواجمون مبارک....
نویسنده : سحر - ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ مهر ۱۳٩٢
 

همسر خوبم فضای سیـنـــه ام را از بوی دل انگیز عشق عطرآگین کردی


می‌خواهم تا ابد در کنارم باشی و بدانی نبض من، بعد از عشق به خدا، برای تو می‌تپد

تاابد عاشقانه دوستت دارم.

14 هر ماه روز گره خوردن عشقی ناگسستنی به عزیزترینم همیشه مبارک...

 


 
 
کارگر
نویسنده : سحر - ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ مهر ۱۳٩٢
 

پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی
کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت
رقمی.
مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،" خانم، می
توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که
این کار را برایم انجام می دهد."
پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد". زن
در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را
هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر
خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود".
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت
های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر
اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم"
پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، *من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم*، من همون
کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه"



 
 
ارام جانم کجایی؟
نویسنده : سحر - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ مهر ۱۳٩٢
 

در تپه ای دوردست تو را به نظاره نشسته ام

تمام وجودم تو را می جوید

هجران چه سخت است!!!

نبودنت را طاقت ندارم...هرچند کوتاه باشد زمانش

من مانند تو صبور نیستم بر این فراق!!

آرام جانم کجایی؟