قندعسل

 
قسم
نویسنده : سحر - ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٢
 

 به جوانی ام به قلبم ... به خدای جسم و روحم ... به خدای آسمان ها...

              به تمام کهکشانها ... به ستارگان روشن ... به کرانه های دریا ... به نگاهت ...

                    به خدا ... به خاک پایت ... به نگاه خنده هایت ... به کبودی افق ها ...

                    به سحر به خنده ی گل ... به سپیدی سپیده ... به تمام خاک دنیا ...

            به خدا اگر بخندم ... به خدا اگر بنالم ... به خدا اگر بمیرم ... توئی آخرین تلاشم ...

                                            توئی ... آخرین نگاهم ...


 
 
تعجب نکن....
نویسنده : سحر - ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٢
 

      تو میروی و من فقط نگاهت میکنم تعجب نکن چرا گریه نمیکنم بی تو .....،

        یک عمر فرصت برای گریستن دارم اما برای تماشای تو ......،

        همین یک لحظه باقی است و شاید همین یک لحظه

        اجازه ی زیستن در چشمان تو را داشته باشم.


 
 
رویت اولین شهاب سنگ زندگیمون
نویسنده : سحر - ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٢
 

درتاریخ پنج شنبه 21اذرماه 92

درساعت 20:15

میگن درهنگام دیدن شهاب سنگ هردعایی بکنی براورده میشه دعای هردوتامونم فرج اقاامام زمان (عج)بود......


 
 
اولین پنج شنبه جمعه ی متفاوت
نویسنده : سحر - ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ آذر ۱۳٩٢
 

بعدازکلی انتظاروچشم به راه بودن بالاخره 5شنبه شب فرارسید.....

منم که حسابی خوشحال لبخندامانمیدونستم این خوشحالی زیاد دووم ندارهناراحت

نفس اومدخونمون وبه مناسبت سیزدهمین ماهگردمون گل مریم واسم هدیه اوردبغل

(الهی من فدات بشم که انقدربااحساسی)

بعدازمدتی متوجه شدم حالش خوب نیست وسرماخوردهگریهوقتی هم که سرمابخوره

بدسرمامی خوره وبه قول معروف بدمریضهعصبانی

خلاصه هرجوری که بودبه خاطرمن یک دوساعتی تحمل کردووانمودنمیکردکه مریضه

ساعت2:30بامداد باصدای تلفن نفس بیدارشدیم پسربچه ی یکی ازاقوام نفس 

تصادف کرده بودکه به بیمارستان امداداننتقال داده بودند.من ونفس هم سریع خودمونوبه

اونجارسوندیم.الحمدلله خطررفع شدوحالش خوب بود.من تا7:30صب بیمارستان

بودم بعداومدم خونه .نفس هم بااون حال بدش وکلی بدن

دردوسردردتابعدازظهربیمارستان بود.اینم ازشب جمعه وجمعه ی ما.هرچی دوهفته

گذشته بهمون خوش گذشت این هفته...

خداروشکرازبدبدتر هم وجودداره خدایاراضیم به رضای تو. 

حالامن موندم باکلی دلتنگی برای نفس!ای خداتاکی این دوری ودلتنگی  ادامه دارهکلافهگریه

امن یجب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء 


اللهم اشف کل مرضانا به حرمت مولاتنا فاطمه الزهرا سلام الله علیها


اللهم صل علی محمد وآل محمد



 
 
عشقم معافیتت مبارک...
نویسنده : سحر - ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٢
 

واااااااااااااااااااااااااای خداجونم متشکرم 

برای  تمام نعماتی که امسال به من ارزانی داشتی...

 

 

 

محمدحسین عزیزم

تــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــبریک 

 

خدایاخیلی مهربونی بهم لطف کردی میدونستی من تحمل دوریشوندارم.

خیییلی دوست دارم

خدایاهزارمرتبه شکرت 



 
 
سیزدهمین ماهگردعشقمون مبارک...
نویسنده : سحر - ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳٩٢
 

عشق را با تو تجربه کردم،

امید به زندگی را در تو آموختم ،

محبت را در قلب تو یافتم،

با هر تپش قلبم میگویم دوستت دارم

و چشمان همیشه عاشقم در انتظار توست...

14 اذرماه سیزدهمین ماهگردعشقمون مبارک


 


 
 
جایزه
نویسنده : سحر - ساعت ٧:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ آذر ۱۳٩٢
 

جنایتکاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پر گرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته، به یک دهکده رسید.

چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود. جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد؛ اما بی پول بود.
بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی کند.

دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دید.
بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و ..

پرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت.
میوه فروش گفت: بخور نوش جانت، پول نمی خواهم!

سه روز بعد آدمکش فراری باز در جلو دکه میوه فروش ظاهر شد.
این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند، صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او گذاشت، فراری دهان خود را باز کرده گوئی میخواست چیزی بگوید، ولی نهایتاً در سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت.
آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد، صفحه اول یک روزنامه به چشمش خورد.
میوه فروش مات و متحیر شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت.
عکس همان مردی بود که با لباسهای ژنده از او پرتقال مجانی میگرفت.
زیر عکس او با حروف درشت نوشته بودند قاتل فراری و برای کسی که او را معرفی کند نیز مبلغی بعنوان جایزه تعیین کرده بودند.
میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت.
پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند.

سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد، با همان لباسی که در عکس روزنامه پوشیده بود.
او به اطراف نگاه کرد، گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود.
دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایتکار فراری را زیر نظر داشتند.
او ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت و با بالا نگهداشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی دستگیر گردید.
موقعی که داشتند او را می بردند زیر گوش میوه فروش گفت: “آن روزنامه را من پیش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان”.
سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد.
میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش، چند سطر دست نویس را دید که نوشته بود : من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم.
هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم میگرفتم، نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت.
بگذار جایزه پیدا کردن من، جبران زحمات تو باشد!


 
 
پنجره‌ای در بیمارستان
نویسنده : سحر - ساعت ٦:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ آذر ۱۳٩٢
 

در بیمارستانی، دو بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود بنشیند ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد.

آنها ساعتها با هم صحبت می‏کردند؛ از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می‏زدند و هر روز بعد از ظهر، بیماری که تختش کنار پنجره بود، می‏نشست و تمام چیزهائی که بیرون از پنجره می‏دید، برای هم اتاقیش توصیف می‏کرد.

 

پنجره، رو به یک پارک بود که دریاچه زیبائی داشت. مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می‏کردند و کودکان با قایقهای تفریحیشان در آب سرگرم بودند. درختان کهن به منظره بیرون، زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده می‏شد. همان‏طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می‏کرد، هم اتاقیش چشمانش را می‏بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می‏کرد و روحی تازه می‏گرفت.

روزها و هفته‏ها سپری شد. تا اینکه روزی مرد کنار پنجره از دنیا رفت و مستخدمان بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند. مرد دیگر که بسیار ناراحت بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد.

مرد به آرامی و با درد بسیار، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد.
بالاخره می‏توانست آن منظره زیبا را با چشمان خودش ببیند ولی در کمال تعجب، با یک دیوار بلند مواجه شد! مرد متعجب به پرستار گفت که هم اتاقیش همیشه مناظر دل انگیزی را از پشت پنجره برای او توصیف می‏کرده است.

پرستار پاسخ داد: ولی آن مرد کاملا نابینا بود.


 
 
همسرعزیزم تولدت مبارک
نویسنده : سحر - ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ آذر ۱۳٩٢
 

محمدحسین جانم

 

 با وجود پرمهر و نگاه گرمت دنیایی از پاکی، صداقت و صمیمیت را برایم به ارمغان آوردی

 برای توصیف مهربانی‌ات واژه‌ها یاری نمی‌دهند. تا ابد به تو وفادار خواهم ماند.

  سالروز شکفتن گل وجودت را عاشقانه تبریک می‌گویم . 

 

ازمحمدحسین به عشقش:خیلی قشنگ بودممنون.منم ارزوم اینه که بتونم

تمام خواستهاتو براورده کنم.

سحر:تمام ارزو وخواسته ی من تویی قربونت برم...

آرزوی من اینست مثل لیلی و مجنون پیروی کنیم از عشق این جنون بی قانون

آرزوی من اینست زیر سقف این دنیا من برای تو باشم تو برای من ِ تنها