قندعسل

 
زندگی درجزیره
نویسنده : سحر - ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

 این داستان کوتاه و زیبا رو  همکلاسی و دوست خوبم الهام . م . ش برامون ارسال کردن که جا داره  همین جا ازشون تشکر کنم .قلب

کشتی در طوفان شکست و غرق شد فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره کوچک وبی اب و علفی شنا کنند ونجات یابند دونجات یافته دیدند هیچ کاری نمی توانند بکنند با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهیم ، دست به دعا شدند . برای اینکه ببینند دعای کدام بهتر مستجاب می شود هرکدام به گوشه ای از جزیره رفتند نخست از خدا غذا خواستند فردا مرد اول درختی یافت و میوه ای بر ان ، انرا خورد . سرزمین مرد دوم چیزی برای خوردن نبود هفته بعد مرداول از خدا همسر و همدم خواست .فردا کشتی دیگری غرق شدزنی نجات یافت وبه مرد رسید .انسو ، مرد دوم کسی را نداشت . دست اخر مرد اول از خدا کشتی خواست تا او و همسرش را با خود ببرد فردا کشتی امد و درسمت او لنگر انداخت . مردخواست بدون مرد دوم به همراه همسرش از جزیره برود پیش خود گفت : مرددیگر حتما شایستگی نعمتهای الهی را ندارد چراکه به درخواستهای او پاسخ داده نشده پس همین جا بماند بهتر است . زمان حرکت کشتی ندایی از اسمان پرسید :چرا همسفرخودرا درجزیره رها می کنی ؟ مرد پاسخ داد : این نعمتهایی راکه به دستاورده ام همه مال خودم است همه را خود درخواست کرده ام . درخواستهای او که پذیرفته نشد پس لیاقت این چیزها را ندارد . ندای اسمانی مرد را سرزنش کرد : اشتباه می کنی زمانی که تنها خواسته اورااجابت کردم این نعمتها به تو رسید . مرد با حیرت پرسید ازتو چه خواست که باید مدیون او باشم ؟ از من خواست که تمام خواسته های تو را اجابت کنم . 

الهام جون درپایان داستان موافقی فاتحه ای بخوانیم جهت شادی روح دانش اموز مدرسه مون " شیما  " که درحادثه ای دلخراش جونشو ازدست دادوبراش ارزوی رحمت واسعه الهی و برای بازماندگانش صبری جزیل از خدا درخواست کنیم ؟ روحش شاد ویادش گرامی باد .

 بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین............