قندعسل

 
داستان کوتاه
نویسنده : سحر - ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ تیر ۱۳۸۸
 

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند. 
بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و و قتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند : 
دیگر چاره ایی نیست .شما به زودی خواهید مرد . 
دو قورباغه حرفهای آنها را نشنیده گرفتند و با 
تمام توانشان کوشیدند تا از گودال خارج شوند. 
اما قورباغه های دیگر دائما به آنها می گفتند که دست از تلاش بردارید چون نمی توانید از گودال خارج شوید ? 
به زودی خواهید مرد . بالاخره یکی از قورباغه ها تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت .
او بی درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد. 
اما قورباغه دیگر با حداکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد . 
بقیه قورباغه ها فریاد می زدند که دست از تلاش بردار !
اما او با توان بیشتری برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد و بالاخره از گودال خارج شد. 
وقتی از گودال بیرون آمد بقیه قورباغه ها از او پرسیدند : مگر تو حرفهای ما را نشنیدی ؟ 
معلوم شد که قورباغه ناشنوا است و در واقع او در تمام راه فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند .