قندعسل

 
درسی که مورچه‏ها به فیلسوف دادند
نویسنده : سحر - ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۸
 

روزی یک مرد فیلسوف در ساحل دریا ایستاده و شاهد غرق شدن یک کشتی بادبانی بزرگ بود. در مقابل چشم‏های حیرت زده فیلسوف، کشتی با تمام خدمه و مسافرانش زیر آب رفت و حتی یک نفر نجات پیدا نکرد. با دیدن این صحنه‏های دلخراش.
فیلسوف آه بلندی کشید و با زبان اعتراض گفت: «به راستی که این دور از عدالت و انصاف است! آخر چرا باید چنین اتفّاقی بیفتد؟ گیرم که یک نفر آدم گناهکار توی آن کشتی بوده باشد. آیا به خاطر وجود آن یک نفر خطاکار، باید این همه آدم بی‏گناه بمیرند؟!» در حالی که فیلسوف به شدت از قضا و قدر الهی گله و شکایت می‏کرد.
سوزش تندی در قسمت ران پای راستش احساس کرد. فیلسوف تکانی خورد و بی‏اختیار به زمین نگاه کرد؛ تعداد زیادی از مورچه‏های درشت ساحلی او را محاصره کرده بودند. آخر فیلسوف درست روی لانه مورچه‏ها ایستاده بود! فیلسوف، با دیدن مورچه‏ها چنان عصبانی شد که مثل دیوانه‏ها از جا پرید و مورچه‏ها را به شدت لگدمال کرد و حتّی یکی از آنها را زنده نگذاشت! در این وقت فرشته‏ای در مقابل او ظاهر شد و با عصایی که در دست داشت، روی شانه‏اش زد و گفت: «ای کسی که از تقدیر الهی گله و شکایت می‏کنی!
به دور و برت نگاه کن تا معنای عدالت و انصاف را بفهمی! یک مورچه ضعیف و ناتوان. نقطه‏ای از بدن تو را گاز گرفت و تو برای تلافی، جان هزاران مورچه بی‏گناه را گرفتی. آیا بیداد و بی‏عدالتی از این بزرگتر هم می‏شود؟!»