قندعسل

 
شهید کاوه به روایت همسر
نویسنده : سحر - ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٠
 

گفتگو با فاطمه عمادالاسلامی همسر شهید محمود کاوه
 

خبرگزاری فارس: همسر شهید محمود کاوه در خاطراتش می گوید: خطبه عقد را امام برامان خواند. آقای آشتیانی رفت نزدیک امام و گفت: دامادمان آقای کاوه ست. محمود کاوه. می شناسیدشان که؟ امام نگاهش کرد و لبخند زد، سرش را گرفت طرف آسمان، چیزی زیرلب زمزمه کرد که به دعا می مانست.


**از محمود کاوه گفتن سخت است. سردار، آفتابی بود که به دل کردستان گرمی می بخشید.

*عمادالاسلامی: در بحبوحه ای که بریدن سر پاسدار مجوز ورود بهشت دژخیمان کوردلی بود که با خیال خام خود رعب و وحشت را در کردستان مظلوم ایجاد کرده بودند سرداری آمد که عطوفت، مهربانی و دلاوری اش زبانزد کردها شده بود از کاوه گفتن از بی قراری اش، از نگرانی و دلواپسی اش برای کردستان سخت است. برای بهتر شناختن کاوه به مشهد خیابان مطهری رفتم تا همسرش، فاطمه عمادالاسلامی، را از نزدیک ببینم. حاصل دیدار ما گفت و گویی بود که در ذیل می خوانید.

** از آشنایی تان با آقا محمود برای ما بگویید؟

*عمادالاسلامی: آقا محمود را از دو سال قبل از خواستگاری می شناختم. چون مددکار سپاه بودم و برای سرکشی به خانواده های رزمنده و شهدا می رفتم به منزل کاوه هم سر می زدم. مادرش گله می کرد که محمود نه تلفن می زند و نه مرخصی می آید. همین رفت و آمدها و بخصوص خواهر بزرگش که مدتی همکار ما بود زمینه ای برای آشنایی بیشتر خانواده آنها شد و بالاخره به خواستگاری آمدند.

**خانواده با این ازدواج موافق بودند؟

*عمادالاسلامی: بله، چون من شرط کرده بودم که هر خواستگاری که در خانه را زد از همان دم در بپرسند پاسدار است یا نه؟ بنده خدا، مادرم می دانست که دخترش جز با سپاهی ازدواج نخواهد کرد برای همین این زحمت را تقبل کرده بود.

**چرا سپاهی؟

*عمادالاسلامی: زیرا سپاهی و بعد آقا محمود، از همان ابتدا برای من حالت مرادبودن را داشت.

** این مراد بودن تا چه مراحی از زندگی ادامه داشت؟

*عمادالاسلامی: از همان ابتدای زندگی مشترک تا حتی بعد از شهادتش، هنوز هم هست البته بعد از رفتنش خیلی جاها کم آوردم. برای همین شال و کلاه می کردم و می رفتم سرمزارش. تنها، می نشستم کنار شمع هایی که روشن کرده بودم، می گفتم: فقط خودت برام مانده ای کمکم کن، محمود. به دادم برس، باورتان می شود اگر بگویم می آمد توی خوابم می گفت باید چکار کنم؟ برای خودم هم یادآوری اش سخت است. اما می آمد، خندان می آمد. می گفت: باز چی شده، فاطمه؟

**کی آقا محمود به خواستگاری شما آمد؟

*عمادالاسلامی: خوب یادمه، طرح جهادی کمک به کشاورزان و روستاییان را می گذراندیم که خبر دادند آقا محمود فردا می خواهد به خواستگاری بیاید. من آن روز با یکی دیگر از خواهران سپاهی برای خوشه چینی به یکی از روستاهای قوچان رفته بودیم آن روز قرار شد زودتر به خانه برگردم ماشین بین راه خراب شد. تقریبا بیش از یکساعت طول کشید تا ماشین درست شود وقتی به خانه رفتم دیدم مادر و خواهرانم مضطرب و ناراحتند از این که دیرآمدم، جریان را گفتم. مادرم گفت: آقا محمود یکساعت است که نشسته و کلی معطل شده. به اتاق رفتم بعد از دقایقی خانمها بیرون رفتند و من و محمود تنها شدیم تا حرف بزنیم.

** برای اولین بار بود که آقا محمود را می دیدید؟

*عمادالاسلامی: بله اولین ملاقات و دیدار ما بود. من هم که آنقدر خجالت می کشیدم و خودم را تو چادر پیچانده بودم و به گلهای قالی خیره شده بودم حتی نگاهش هم نکردم.

**از اولین جمله هایی که رد و بدل شد چیزی به یاد دارید؟

*عمادالاسلامی: بین ما سکوت بود تا اینکه آقا محمود گفت: می خواهم دینم کامل شود و قصد من این است ازدواج کنم تا شهید بشوم.

**این اولین دیدار با چه نتیجه ای تمام شد؟

*عمادالاسلامی: همیشه آرزویم این بود که با یک سید ازدواج کنم. شاکی بودم از این که محمود سید نبود و من عروس حضرت فاطمه (س) نشده بودم. آن روز گذشت و من شبش فکر کردم که فردا برای خرید و مراسم عقد چه کنم که روز بعد فهمیدم آقا محمود همان شب به کردستان رفته تا هشت ماه از او خبری نشد. حالا می فهمیدم مادرش چه می کشد ناغافل، بدون خداحافظی می گذاشت و می رفت.

** تلفن هم نزد؟

*عمادالاسلامی: از منطقه جنگی به خانه زنگ زده بود که نمی توانم زیاد بمانم. جشن عروسی را راه بیندازید تا من زود بیایم و زود هم برگردم. آمد و گفت می خواهم بروم تهران،‌می آیی تو هم؟ من خندیدم. گفت: پس بنویس به حساب ماه عسل. خطبه عقد را امام برامان خواند. آقای آشتیانی رفت نزدیک امام و گفت: دامادمان آقای کاوه ست. محمود کاوه. می شناسیدشان که؟ امام نگاهش کرد و لبخند زد، سرش را گرفت طرف آسمان، چیزی زیرلب زمزمه کرد که به دعا می مانست. یک قرآن با خودمان برده بودیم امام امضایش کرد. هنوز یادگار نگه اش داشته ام.

**از زندگی مشترکتان بگویید؟

*عمادالاسلامی: ببینید، محمود بی قرار بود، بی قرار کردستان. طوری که بعد از جماران من و خانواده اش را به خانه یکی از آشناهایش برد. با این قول که "زود برمی گردم." زود برنگشت فرداش که آمد گفت: "باید بروم کردستان."

**از روزها یا لحظاتی که با آقا محمود روزگار گذراندید بگویید؟

*عمادالاسلامی: در طول سه سالی که با هم بودیم شاید صد روز در کنار هم نبودیم تازه برای هر روز فقط یک تا دو ساعت در خانه بود که اتاق را هم مقر فرماندهی کرده بود. به منطقه تلفن می زد یا نیرو جمع می کرد، متن سخنرانی را آماده می کرد و یا دوستانش را می دید حتی موقع خواب هم آرامش نداشت. کلاش را مسلح بالای سرش می گذاشت چون منافقین در شهر شب نامه پخش می کردند و برای ترور محمود لحظه شماری می کردند.
لحظه ای هم که می خواست بخوابد می گفت: من این جا راحت توی این جای گرم و نرم خوابیده ام و بچه ها الان توی سرمای سنگرهای کردستان خواب شان نمی برد. بلند می شد و اشک هایش را پاک می کرد انگار تقدیر هم به بی قراری اش عادت کرده بود از قضا تلفن زنگ می خورد. محمود هم خوشحال می گفت می خواهم بروم کردستان، همین امشب. بعد هم می گفت: مرا ببخش که مردخانه نیستم.

**درباره مسوولیتش در کردستان حرفی هم می زد؟

*عمادالاسلامی: اصلا، هروقت هم سوال می کردم اخم می کرد و حرف را عوض می کرد. حرفهایی را هم که با تلفن می زد رمزی می گفت.

**کنار آمدن با همچون روحیه ای برایتان سخت نبود؟

*عمادالاسلامی: روز اول گفت: می توانید با همچین آدمی بسازید؟ گفته بود من زندگیم روی دوشم است. تا وقتی جنگ است من هم هستم. اگر آمدم زنگ در خانه تان را زدم می دانستم آمده ام خواستگاری کسی که از خودمان است می داند دارد چی کار می کند. خواهش می کنم خوب فکر کنید. نمی خواهم اسیر احساسات بشوید."

**از تولد دخترتان، زهرا بگویید؟

*عمادالاسلامی: بهش گفتم این دفعه را قول بده زود برگردی، لااقل به خاطر مسافرمان.
گفت: می خواهی ریش گرو بگذارم؟
گفتم: اگر نیامدی چی؟
گفت: هرچی دلت خواست بگو. یا نه، هرچی دلت خواست بگیر مرا بزن. خوب است؟ خندیدم و گفتم: تو هم با این اداهات.
گفت: من هم زرنگم. یک چیزهایی می گویم که می دانم دلت نمی آید بش عمل کنی.
زهرا متولد شد و او نیامد، هرچه به در نگاه کردم نیامد. آن قدر حرص خورده بودم که شیرم داشت خشک می شد، حوصله نداشتم بیش تر از این صبر کنم. سه ماه بود که زهرا متولد شده بود، نه تلفنی نه نامه یی نه چیزی، رفتم هرجوری بود با تلفن گیرش آوردم. گفتم: این بود قولت؟
گفت: خدا مرا بکشد که زدم زیر قولم.
گفتم: زنگ نزدم این را بشنوم. فردا ظهر باید این جا باشی.
متعجب گفت: مشهد؟
گفتم: همین که گفتم.

**آقا محمود آمد؟

*عمادالاسلامی: بله، در کمال ناباوری آمد. و صورت بچه را بوسید و گفت: "اسمش را چی گذاشتی؟ گفتم: همان که تو پیشنهاد دادی، گفت: زهرا؟ بعد بچه را بوسید و گفت: حیف که بابا کار دارد وگرنه همین جا درسته می خوردمت. بعد بچه را گذاشت توی بغلم و گفت: اگر یک چیزی بگویم دعوام نمی کنی؟

**حتما باز بی قرار رفتن شده بود؟

*عمادالاسلامی: بله، گفتم برو. همین که تا این جا آمدی خیلی چیزها دستگیرم شد. حالا هم برو. برو به کارت برس.

**با شهادتش چگونه کنار آمدی؟

*عمادالاسلامی: با رفتارش ما را برای چنین روزی تقریبا آماده کرده بود ، وهر لحظه انتظار چنین روزی را داشتیم، می دانستیم که محمود بی قرار رفتن است