قندعسل

 
روزجمعه واتفاقهای بی نظیرش ....
نویسنده : سحر - ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ شهریور ۱۳٩٢
 

روزجمعه ی ماهم باکلی اتفاقهای قشنگ والبته جالب به پایان رسید...

برای اولین بارمن وجیگر تصمیم گرفتیم زودازخواب بیدارشیمخجالت

بنابراین بعدازخوندن نمازصبح رفتیم حرم تووراه باخودمون میگفتیم الان حرم خییلی خلوته 

وقتی رفتیم دیدیم که خدای من چه جمعیتی...خنثی

باوجوداینکه خیییلی شلوغ بوداماواقعاخوش گذشت خیییییلی باصفابود....

بعدازخوندن زیارت امین الله و... تصمیم گرفتیم راه بیفتیم که دعای ندبه شروع شدودلمون نیومدبیایم خلاصه اینجوری شدکه اولین دعای ندبمونم درحرم امام رضاکلیدخورد.بینهایت عالی بودمن واقعاصبح جمعموبایک انرژی زیاداغازکردم.

درراه مادرشوهرعزیزم تماس گرفتندوماروبه صرف خوردن کله پاچه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!اوهدعوت کردند.!!!!!!!!!!!!!

منم که ازکله پاچه متنفرقهربه هرمکافاتی  بودسرسفره نشستم اولش که یک کله ی مبارک مشاهده کردم عینکخیرندیده چه کله ای هم داشتآخمن که داشتم دیوونه میشدم جیگرهم که دلش واسه کله غش وضعف میرفت .!!!!!!(اولین موردی که باهم تفاهم نداریم)خلاصه همه  شروع به خوردن کله پاچه کردن ومن...قیافم دیدنی بود.محمدحسین یک لقمه که تووش زبونه اون خیره ندیده بودبهم داداصراراصراراصرارکردکه بخور.یک ربع گوشه ظرفم بودونمیخوردم بالاخره به خودم گفتم حالایک بارامتحان کنم شایدخوشم اومدخلاصه لقمه روگذاشتم توودهنم  بونمیداداصلا.وبه خاطرهمین که بونمیدادسعی کردم tryکنم .دیدم خوشمزه اس بعدنیست.جیگروقتی دیدمن خوردم لقمه ی بعدی که پاچه بودروبهم داد!!!!!!!!!!اونم خوب بود.اوهلقمه ی سوم هم لقمه مغزبودکه خواهرشوهرکوچیکم میگف نخوراین دیگه خیییلی بدمزه اس.ولی من خوردمش.خلاصه اینجوری شدکه جیگرماروکله پاچه خورکرد.وقتی تموم شدبه مادرشوهرجونم گفتم خب مامان جون کی کله پاچه بعدی روبیایم بخوریم!!!دستشون دردنکنه تجربه ی جالبی بود.